من در انتهای مسیر و تو در ابتدا
با هم یکی شدیم
دریا
+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
خواست از نقطه خطی بسازد ، به سوی افق
پاره خط شد.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
ما خودمان یک سازنده ی حباب حرفه ای در کودکی بودیم.با اب و صابون حباب زیاد ساخته ایم که در
عرض چند ثانیه می ترکیدند.با همان چند ثانیه هم که بود عشق می کردیم.
این هایی که امروز شما می گویید شاید اسمش حباب باشد اما عزیز دوست داشتنی ،مرکز پول،پولدار،
حباب خیلی سریع می ترکد ،مگر اینکه کسی شرایط را برای پایداری ان ایجاد کند تا دچاره ترکیدگی نشود.
پس نتیجه می گیریم شما در کودکی نتوانستید حباب درست کنید که الان شبیه کودکان حباب های بزرگ
می سازید .این را هم بدانید که اگر در حال ساختن حباب جدیدی هستید ،امکان دارد در زمان باد کردن
بترکد و اب و صابونش به چشمتان رود و آن را بسوزاند.
_________________________________________________
$$$ افزایش وحشتناک قیمت ارز و سکه
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
غمگین تر از همیشه ام.افتاب درونم غروب کرده.
چقد روزگار بد شده.انسانی که تا دیروز هوای جلوی پایت را داشت ، امروز تو را ترد می کند.
تنها به خاطر افکارت.
می گویند به درد این کار نمی خوری.چون عقاید و سخنانم با انها یکی نیست.
یکی به اینها بگوید که من با شما چه کردم،به تمام تفکر هایتان احترام گذاشتم، هوایتان را داشتم، بدون هیچ
چشم داشتی برایتان کار کردم. امروز می گویند دیگر نیازی نیست به روی صحنه بیایی
ما دیگر به تو نیازی نداریم.سخنانم برای ارامش دل خودم بوده.
مرا از علاقه و عشقم دور نکنید
نمی دانم هنوز هنرمند هستم یا نه ، اما من بدون نمایش اسکلتی بیش نیستم.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
زن و مرد دو خط
هستند که اگر موازی باشند ، تا بی نهایت در کنار هم و اگر یکی از ان دو در
مسیر راه خود را کج یا هر دو کج کنند ،در دوحالت یا همدیگر را قطع می کنند
و دور می شوند یا بدون قطع از هم دور می شوند.#
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
زمانی که از حالت نمی دانستم خوشبخت بودم
حال که از حالت می دانم ،بدبخت شدم ای خوشبخت
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
گاهی می اندیشم که ایا انها به ما می اندیشند؟
گاهی می گویم انها به این می اندیشند که ما نان داریم یا نداریم؟
گاهی وحشتناک است، که به این فکر می کنم که چگونه شب سر راحت روی زمین می گذارند،؟
گاهی نیز می گویم هیچ گاه دوست ندارم مانند انها اندیشه کنم؟
ببینم اصلآ انها اندیشه و فکر دارند...؟
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
اتاق من و معشوق، ما 2نفر، 3 در 4 بود .
معشوق شاخه گلی می خواست در این 3 در 4
روزی اتاق ما 2 نفر که 3 در 4 بود،شد اتاق ما 3 نفر.
حال اتاق 3 در 4 ما ،اتاق من و معشوق و گل شده.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
من عاشق زمان هاییم که می گویم خدا نیست و ما خالقی نداریم
چون تنها در آن زمان است که بیشتر به او فکر می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|
هر روز صبح که از خواب بر می خیزم.در خانه را باز می کنم که ببینم امده ای یا نه .اخر عاشقی کورم.
هر روز صبح دلم برایت تنگ می شود .با بغضی که دارم در خانه را می بندم و به تختخواب باز می گردم
می بینم که پتویم را دور خود پیچیدی .
لعنت به کسی که می خواهد الزایمر را درمان کند...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط سجاد فیاضی
|